سلام
مثل همون سلامی که موقع تولد " ملودی های تنهایی " دادم.
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم...
می خوام دیگه برم دوستای خوبم. از همه ی شما هایی که اومدید و نذاشتید تنها بمونم ممنونم.
وقت ٬ وقت رفتنه. خوشحالم از اینکه نذاشتم عمر کوتاه " ملودی های تنهایی " به بطالت بگذره.
حداقل سعی کردم. می خوام از این تنهایی بیام بیرون و جور دیگری زندگی کنم ٬ شاید باز هم تنها
ولی جور دیگر....
دعا کنید که اشتباه نکنم و بتونم از مسیر درست برم.
خداحافظ...
خداحافط مترسک ها و ترنج ها و .....
عمر " ملودی های تنهایی " همین جا به پایان رسید...
پاییز در راه است...
برایم دعا کنید...
خداحافظ
یاشار رشدی بنام
ی.ر.جوانه
تو هم که نه هستی و نه می آیی....
اه .... اه .... اه ...
لعنت بر این همه آدم هایی که با وجودشان فقط تنهایی را گسترش می دهند.
لعنت بر این آدم هایی که فقط می خواهند افکارت را بجوند و بعد از اینکه آبش را خوردند تفاله اش را مانند هر چیز بی ارزشی به بیرون تف کنند.
تو هم که نه هستی و نه می آیی....
کسی نیست که این برگ های زرد و خزان زده را از سطح خاکی زندگیم کنار بزند.
آتشی بیفروزد تا کمی گرمم شود....
سردم است.
تو هم که نه هستی و نه می آیی...
پ.ن : متن بالا رو تو کامنت های یکی از دوستام نوشتم. ولی چون ازش خوشم اومد گذاشتمش اینجا.
Words & Music by Chris de Burgh
آنکه از دور دست خاطره ها برایم دست تکان می دهد ٬ روی نیمکتی ساکت و رنگ و رو رفته نشسته است. نیمکتی که هر شب زیر آن بید مجنون ٬ پشت آن شمشاد های فضول - که حرفهای درِ گوشی ما را گوش می دادند - روی چهار پایش می ایستاد تا مأمنی باشد برای من و تو.
چه شب ها که هر دو از ستاره و شب و بوی اقاقی و ماهی های داخل حوض شما حرف زدیم و نیمکت هم همه را گوش می داد. در همان دور دست ها تو را می بینم که روی نیمکت خوابیده ای و سرت را در آغوش من نهاده ای. آه که آنوقت ها تو چقدر ساده تر بودی ٬ من چقدر صمیمی تر و تن نیمکت چقدر پاک تر بود.
روی نیمکت ٬ زیر سقف همان بید مجنون و پشت همان شمشاد های فضول نشسته ام و در دوردستهای خاطرم به تو فکر می کنم که ناگهان گوشی موبایلم زنگ می زند. تو هستی ٬ میدانم. میخواهی که خداحافظی کنی ٬ چون می گویی که دیگر بچه نیستی ٬ می دانم. ولی من میخواهم همان بچه باشم....
می خواهم .....
تنها اگر دمی کوتاه آیم از گفتن این پیش پا افتاده ترین سخن که * دوستت می دارم * چون تندیسی بی ثبات بر پایه ی ماسه به خاک در می غلطی و پیش از آنکه لطمه ی درد در همت شکند به سکوت می پیوندی....
پس از تو چه خواهد ماند چون من بگذرم
تعویذ ناگزیر تداوم تو تکرار همین * دوستت می دارم * است . با این همه بغضم اگر بترکد !
نه ! پرّ کاهی آب نخواهد رفت می دانم.
ـ احمد شاملو ـ
به آنجا که دیگر در بند تخت و دارو و سرنگ نیستی ٬ به آنجا که دیگر محتاج اندکی محبت از نگاه این
آدم های پوچ و عاری از مهر نیستی ٬ آنجا که فرشته ها برای وجود پر نورت سجده می گذارند و تو نیز
هر آنچه اراده کنی داری و نه محتاجی و نه بی نیاز
تبریک....
تبریک........
و من نیز اینجا هنوز دوستت دارم.....
هنوز عاشق لرزش نینیِ چشمانت به وقت دیدار ٬ مانده ام ٬ هنوز پر نیاز از لمس گرمای دست های
پر مهر و بی منتت اشک در چشمانم حلقه می بندد ٬ هنوز با پدر از بی آلایشی و پاکیت و از کوچکی قلب بزرگت سخن می گویم.
آخ که پدر چه تنهاست این روز ها بی تو ٬ آخر من که توانایی پر کردن اندکی از جای خالی تو را ندارم ٬
آخ که چقدر خسته بودی ٬ از این دردها و از این ناملایمتی های روزگار .....
در چشمانت می خواندم این روز ها که می خواندی :
روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مقلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته میشکنم
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مزگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته ی تازیانه کن.
***********
اما تو نیز جاودانه شدی ٬ جاودانه خواهی ماند ٬ به بزرگی تمام محبت بارانی بهاری و به گرمای نگاه آفتاب داغ تابستان.....
تبریک....
تبریک.....
پ.ن : تقدیم به روح بزرگوار پدر بزرگم ٬ که دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ به دسته ی پرواز فرشتگان شتافت.
کمکم کن ٬ کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن ٬ کمکم کن
نذار اینجا لب مرگُ ببوسم
کمکم کن ٬ کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه ٬ چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب ٬ مرثیه خون برام
تو رگام بجای خون ٬ شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمی دم ٬ موندنم مرگ منه
کمکم کن ٬ کمکم کن
کمکم کن ٬ کمکم کن
کمکم کن ٬ کمکم کن
ایرج جنتی عطایی
ـ سلام آقا دوغ دارین
ـ بله ٬ داریم
فروشنده خم شد و از داخل یخچال دوغ رو بیرون آورد.
ـ فقط می بخشین ٬ تازه گذاشتم تو یخچال ٬ هنوز گرمه.
ـ ایرادی نداره واسه آش دوغ می خوام.
پول دوغ رو حساب کردم و آمدم بیرون . هوا خیلی خیس بود. بوی دیوارهای کاهگلی خانه یی که میان کوچه بود مستم می کرد. روی پله هایی که جلوی درب چوبی قدیمی خانه بود نشستم. پشت درخت ها و شمشاد هایی که میان پیاده رو و کوچه حائل شده بودند.
اصلاْ به نمای خانه نمی خورد که کسی آنجا زندگی کند. نزدیکی های ظهر بود. کوچه پر بود از
پسر بچه هایی که تازه از بند مدرسه رها شده بودند. صدای هیاهوی بچه های بازیگوش کوچه را پر کرده بود.
سیگاری روشن کردم و مشغول تماشای منظره ی پر درخت کوچه و گوش کردن به موسیقیی که داشت در گوشی ام می خواند شدم. بچه هایی که می رفتند مرا به یاد کودکی های خودم می انداختند.
نشسته بودم که ناگهان پسر بچه ی ریز نقشی دوان دوان به سمت من آمد. از پله های کوچک خانه بالا رفت. کلونی قدیمی که روی در نصب بود رو به صدا در آورد و در را با ضربه پا باز کرد و داخل خانه شد. خیلی هراسان بود. انگار دویدن و هراسش از روی خجالت بود. انگار نمی خواست تا هم مدرسه ای ها بفهمند که خانه شان آنجاست. در که باز شده بود تا پسرک داخل شود ٬ نیم نگاهی به داخل خانه کرده بودم. تقریباْ غیر قابل سکونت بود...
ساعتم رو نگاهی کردم. داشت دیر می شد . کیسه ی حاوی خریدم رو برداشتم و به سمت خانه به راه افتادم . در طول مسیر به هوای خیس بهاری ٬ بوی دیوار های کاهگلی خانه ی قدیمی ٬ پسر بچه های آزاد و آن پسر بچه یی که در آن خانه ـ همان خانه غیر قابل سکونت ـ زندگی می کرد فکر می کردم...
شبی از شب ها
ای تو آیینه ی هر پاکی !
ای پاک !
با تو باور کردم ٬
که جهان ٬ خالی از آیینه ی پاکی نیست.
***********
شبی از شب ها :
گذری بود مرا در باغ خوابی ٬
که تو در آن گل بودی.
حیف ٬ این باغ ٬ رهی داشت به دروازه ی بیداری.
***********
شبی از شب ها :
عقده را
ـ دور از تو ـ
بشکفتم.
گفتم :
- * ای آب !
بی تو ٬ من ٬ ماهی بر خاکم. *
محمد زُهَری
دوست می دارم تو را ـ این را نه می گویم ٬ نه خواهم گفت ـ
چشمه ی عشق تو را در سنگِ دل پوشیده خواهم داشت
غنچه خواهم ساخت هر نیلوفر یادی که بشکوفد ٬
در غروب نا آشنایی ٬ در سکوت آبگیر ِ دیدگانِ
سرد
با درنگم
با شتابم ٬
آرزوی تست
روی میل من به سوی تست
بوی تست ٬
اینکه می سازد مرا خالی ز هر اندیشه ی ناساز
من زبانم از زبان بازی هر بسیار گو ٬ بسته است
پیکِ از سر حد دل ٬ پیغام گو ٬ خسته است
من نه می گویم ٬ نه خواهم گفت
دوست می دارم تو را ٬ ای چاره ساز مرد بی انباز !
از دل من پرس ٬ او افسانه های گونه گون را باز خواهد گفت
او تو را از عشق من آگاه خواهد کرد
او تو را آگاه خواهد کرد.
محمد زُهَری


